بهمن هستم. از حدود دو سال پیش با همسرم مریم و دختر عزیزم هانا وارد پروسه مهاجرت به کانادا شدیم. الان هم منتظر عنایت آفیسرهای دمشق هستیم
۲۶ تیر
چند وقتیه که اصلا حوصله نوشتن رو ندارم. نه از کانادا خبری هست و نه اتفاق مهمی توی زندگیمون میفته که بخوام بنویسم. چیزایی هم که هست بیشتر اتفاقات و مسائل ناخوشایندیه که گفتنش برای دیگران سودی نداره.
الان هم سرما خوردم و اصلا حال خوشی ندارم. احساس ضعف تمام بدنم رو گرفته و بی خال هستم. اما خودم رو راضی کردم بیام اینجا فقط به یه دلیل. توی پست قبل ماجرای برادر همکارمون رو براتون تعریف کرده بودم. گفتم بیام سرانجام اون داستان رو براتون بگم.
تا اینجا رسیدیم که این فرد رو دزدیده بودن و معلوم نبود کجاست. با پیگیری از آگاهی و ایرانسل و …، موبایل ایشون ردگیری میشه و متوجه میشن که توی یکی از روستاهای کردستانه. برادرش بلافاصله راهی اونجا شد. با یه نامه از آگاهی تهران که اونجا پلیس باهاش همکاری کنه. به محض رسیدنش به اون روستا، از خونه باهاش تماس میگیرن که رد موبایل رو گرفتن و الان در قزوینه!
برادرش سریع برمیگرده میره قزوین. اونجا کلی پیگیری میکنه. خلاصه سرتون رو درد نیارم. برادرش رو توی یه بیمارستان در حالت کما به عنوان ناشناس بستری کرده بودن. ظاهرا به همون حالت در بیابون های قزوین رها شده بوده که یه راننده پیکان میبیندش و به بیمارستان میرسوندش.
چند روزی طول کشید که به هوش اومد. بعد هم انتقالش دادن به بیمارستان مدائن تهران. الان هم به تازگی مرخص شده و رفته خونه. وقتی حالش بهتر شد، داستان رو اینطور تعریف کرده که ۱۱ میلیون پول رو از بانک گرفته و ۷ میلیون دیگه هم از بنگاه که ببره و بده برای بخشی از پول خونه ای که خریده بوده. خونش توی ورامین بوده. اول جاده که معمولا ماشین های خطی می ایستن، میره سوار یه ماشین میشه که یه مرد دیگه هم توش بوده. راننده منتظر پر شدن ماشین نمیشه و راه میفته. به این بهانه که هوا گرمه و حوصله ایستادن ندارم. کمی جلوتر دو نفر کنار جاده هم سوار میکنه. یکیشون جلو میشینه و یکیشون عقب کنار برادر همکار ما. طوری که ایشون بین دو نفر ناشناس قرار میگیره. بعد از کمی طی مسیر به یک مسیر فرعی میپیچه. اعتراض ایشون با تهدید چاقوی نفر بغل دستی مواجه میشه. با هم درگیر میشن و دستش با چاقو عمیق میبره. بعد چون ایشون آسم داشته توی این درگیری نفسش تنگ میشه و از حال میره. وقتی سرحال میاد دیگه نمی دونسته کجاست. هر قدر التماس میکنه که داروی اکسیژن رو از توی کیفش بدن، اونها امتناع میکنن و میگن ما خودمون می خوایم تو رو بکشیم. حالا چه بهتر که خودت از نفس تنگی بمیری!
از اون به بعد با حال بیماری چند بار جا به جاش میکنن توی مسیرهای طولانی (احتمالا به کردستان و بعد به قزوین) و توی این مدت هم چشمها و دهانش رو بسته بودن. تا اینکه دست آخر توی بیابون از ماشین میندازنش بیرون. فکر می کرده که اونجا آخر خطه و کنار اون جاده خلوت با دست و دهان و چشم بسته کسی پیداش نمی کنه. همون جا از هوش میره تا اینکه توی بیمارستان چشم باز میکنه و برادرش رو کنارش میبینه.
توی این ماجرا ۱۸ میلیون پولش رو از دست داده، اما باز هم جای خوشحالی داره که خودش زنده و سالمه. همسر و سه فرزندش باید الان خیلی خوشحال باشن. به هر حال ظاهرا تحقیق پلیس ادامه داره و بیشتر هم به اطرافیانش که میدونستن داره پول حمل میکنه شک دارن. همسرش رو سه بار بازجویی کردن. پلیش معتقده که هرکی بوده میدونسته توی کیفش پول زیادی داره، چون چنین مواردی به طور اتفاققی بعیده اتفاق بیفته. به هر حال باید منتظر بود و دید بالاخره آشغال هایی که این بلا رو سرش آوردن پیدا میشن یا نه. اگه من چیزی فهمیدم برای شما هم مینویسم. فعلا من بیش از این حال و حوصله ندارم. برم بخوابم.
۷ Responses for " ماجرای آدم ربایی "
سلام بهمن خان
امیدوارم هر چه سریعتر حالتان بهتر شود. همچنین خوشحالم که برادر کارمندتان به آغوش خانواده اش بازگشته است.
هر روز می یام اینجا رو چک می کنم به امید اینکه عنوان مدیکال رسید را ببینم…
سلام
ممنون بابت جواب ایمیل مهدکودک.
خدا را شکر برادر همکارتون جان سالم به در برده . واقعا این پروسه کانادا ادم را بلا تکلیف می کنه . حتی مشخص نیست که رفتنی هتستیم یا نه . اگه رفتنی هستیم چقدر چند سال طول میکشه .
بهرحال امیدوارم خوب و سالم باشید.
سلام آقا بهمن، بعد از چند وقت اومدم دیدم به به دوباره آپ میکنید، خوشحال شدم.
خدا رو شکر که خودش سالمه، امیدوارم پولشونم پیدا کنن.
جالب بود امیدوارم بهتر شی
به امید شادابی و تندرستی….عجب دنیاییه
سلام
خوبین؟ شما in process نشدین؟ بچه ها اکثرا اینپراسس شدن هرچند من هم هنوز نشدم.
Leave a reply