بهمن هستم. از حدود دو سال پیش با همسرم مریم و دختر عزیزم هانا وارد پروسه مهاجرت به کانادا شدیم. الان هم منتظر عنایت آفیسرهای دمشق هستیم
۲۶ تیر
چند وقتیه که اصلا حوصله نوشتن رو ندارم. نه از کانادا خبری هست و نه اتفاق مهمی توی زندگیمون میفته که بخوام بنویسم. چیزایی هم که هست بیشتر اتفاقات و مسائل ناخوشایندیه که گفتنش برای دیگران سودی نداره.
الان هم سرما خوردم و اصلا حال خوشی ندارم. احساس ضعف تمام بدنم رو گرفته و بی خال هستم. اما خودم رو راضی کردم بیام اینجا فقط به یه دلیل. توی پست قبل ماجرای برادر همکارمون رو براتون تعریف کرده بودم. گفتم بیام سرانجام اون داستان رو براتون بگم.
تا اینجا رسیدیم که این فرد رو دزدیده بودن و معلوم نبود کجاست. با پیگیری از آگاهی و ایرانسل و …، موبایل ایشون ردگیری میشه و متوجه میشن که توی یکی از روستاهای کردستانه. برادرش بلافاصله راهی اونجا شد. با یه نامه از آگاهی تهران که اونجا پلیس باهاش همکاری کنه. به محض رسیدنش به اون روستا، از خونه باهاش تماس میگیرن که رد موبایل رو گرفتن و الان در قزوینه!
برادرش سریع برمیگرده میره قزوین. اونجا کلی پیگیری میکنه. خلاصه سرتون رو درد نیارم. برادرش رو توی یه بیمارستان در حالت کما به عنوان ناشناس بستری کرده بودن. ظاهرا به همون حالت در بیابون های قزوین رها شده بوده که یه راننده پیکان میبیندش و به بیمارستان میرسوندش.
چند روزی طول کشید که به هوش اومد. بعد هم انتقالش دادن به بیمارستان مدائن تهران. الان هم به تازگی مرخص شده و رفته خونه. وقتی حالش بهتر شد، داستان رو اینطور تعریف کرده که ۱۱ میلیون پول رو از بانک گرفته و ۷ میلیون دیگه هم از بنگاه که ببره و بده برای بخشی از پول خونه ای که خریده بوده. خونش توی ورامین بوده. اول جاده که معمولا ماشین های خطی می ایستن، میره سوار یه ماشین میشه که یه مرد دیگه هم توش بوده. راننده منتظر پر شدن ماشین نمیشه و راه میفته. به این بهانه که هوا گرمه و حوصله ایستادن ندارم. کمی جلوتر دو نفر کنار جاده هم سوار میکنه. یکیشون جلو میشینه و یکیشون عقب کنار برادر همکار ما. طوری که ایشون بین دو نفر ناشناس قرار میگیره. بعد از کمی طی مسیر به یک مسیر فرعی میپیچه. اعتراض ایشون با تهدید چاقوی نفر بغل دستی مواجه میشه. با هم درگیر میشن و دستش با چاقو عمیق میبره. بعد چون ایشون آسم داشته توی این درگیری نفسش تنگ میشه و از حال میره. وقتی سرحال میاد دیگه نمی دونسته کجاست. هر قدر التماس میکنه که داروی اکسیژن رو از توی کیفش بدن، اونها امتناع میکنن و میگن ما خودمون می خوایم تو رو بکشیم. حالا چه بهتر که خودت از نفس تنگی بمیری!
از اون به بعد با حال بیماری چند بار جا به جاش میکنن توی مسیرهای طولانی (احتمالا به کردستان و بعد به قزوین) و توی این مدت هم چشمها و دهانش رو بسته بودن. تا اینکه دست آخر توی بیابون از ماشین میندازنش بیرون. فکر می کرده که اونجا آخر خطه و کنار اون جاده خلوت با دست و دهان و چشم بسته کسی پیداش نمی کنه. همون جا از هوش میره تا اینکه توی بیمارستان چشم باز میکنه و برادرش رو کنارش میبینه.
توی این ماجرا ۱۸ میلیون پولش رو از دست داده، اما باز هم جای خوشحالی داره که خودش زنده و سالمه. همسر و سه فرزندش باید الان خیلی خوشحال باشن. به هر حال ظاهرا تحقیق پلیس ادامه داره و بیشتر هم به اطرافیانش که میدونستن داره پول حمل میکنه شک دارن. همسرش رو سه بار بازجویی کردن. پلیش معتقده که هرکی بوده میدونسته توی کیفش پول زیادی داره، چون چنین مواردی به طور اتفاققی بعیده اتفاق بیفته. به هر حال باید منتظر بود و دید بالاخره آشغال هایی که این بلا رو سرش آوردن پیدا میشن یا نه. اگه من چیزی فهمیدم برای شما هم مینویسم. فعلا من بیش از این حال و حوصله ندارم. برم بخوابم.
۹ تیر
نمی دونم شما هم مثل من این روزها خبرهای منفی روی خط اعصابتون هست یا نه؟
نه، منظوم خبرهای اقتصادی، قیمت دلار و احاره مسکن و … نیست. از اخبار سیاسی هم صحبت نمی کنم. به ا.ن هم ربطی نداره
خبرهایی که من مد نظرمه، اخبار تجاوزهای جنسی، باندهای سرقت مسلحانه، کودک آزاری و مانند اینهاست. البته میشه بعضی از اخبار مثل کشتانده شدن ها.له سحا،بی و هد.ی صا!بر رو هم به این لیست اضافه کرد. شاید کامیز حسینی بی راه نمیگه که «برنامه ای برای شما که همه خبرها براتون خبر بده». برای من که این روزها این طوری شده.
همین چند روز پیش، نیروی خدماتی شرکت اومد ازم مرخصی ساعتی بگیره. گفت برادرش الان دو روزه که خونه نرفته و میخواد بره دنبالش بگرده. از من هم پرسید باید کجا بره و چیکار کنه که من بهش گفتم اول به پلیس اطلاع بده و بعد اگه لازم شد به پزشکی قانونی، بیمارستان ها و … هم سر بزن.
دو سه روز دیگه هم گذشت، اما خبری از برادر این آقا نشد که نشد. هر چی هم به موبایلش زنگ میزدن، خاموش بود. یه بار که پسرش زنگ میزنه، گوشی روشن بوده، اما کسی جواب نمیداده. پسره یک اس ام اس میزنه و جویای حال باباش میشه. یه جواب براش میاد و باز دوباره گوشی خاموش میشه. میدونین جواب چی بود؟
با عرض معذرت، می خوام قبل از اینکه ادامه بدم، ازتون خواهش کنم اگه شما که مطلب رو میخونی کمتر از ۱۸ سال سن داری یا بیمار قلبی هستی، قید دنباله مطلب رو بزنی. من چند خط میرم پایین تر و ادامه میدم.
.
.
.
.
.
بله جواب این بوده: «صاحب این گوشی الان چشم، گوش و زبان نداره و نمیتونه جوابتون رو بده»!
به همین سادگی! بدون هیچ توضیح بیشتری. دیگه هم الان که ۷ روز از مفقود شدنش گذشته هیچ خبر و اثری ازش در دست نیست.
شاید براتون سوال باشه که چرا باید همچین حادثه ای برای این آدم اتفاق بیفته؟ ظاهرا این فرد دو سال قبل خونه ای خریده بوده و چون پول کافی نداشته، خونه رو رهن داده بوده به قیمت ۱۱ میلیون تومن که الان با دو سال تلاش تونسته بوده این پول رو فراهم کنه. روز حادثه، این فرد که خودش کارمند بانک تجارت بوده، به شعبه بانک سپه میره و کل مبلغ ۱۱ میلیون تومن رو از حسابش برداشت میکنه و راهی میشه که بده به مستاجرش تا خونه رو تخلیه کنه. آخرین اثری که ازش هست فیلمیه که دوربین مداربسته بانک سپه ضبط کرده و او رو تا خروج از درب بانک توی تصویر دارن. بعد دیگه معلوم نیست چه بلایی سرش اومده باشه. ظاهرا پلیس آگاهی موبایل ایرانسل این فرد رو ردیابی کرده و فهمیده که الان در جایی در کردستان هستش. برادرش که کارمند ما باشه، امروز راهی شد که بره بقیه ماجرا رو از آگاهی کردستان پیگیری کنه.
خوب شاید فکر کنین که چنین اتفاقاتی در تمام کشورهای دنیا میفته و تا حدودی طبیعیه. اما به نظر من برعکس. این اتفاقات در همه جا میفته، اما تعدادش، کیفیتش و از همه مهمتر واکنش مسئولانش در برخی کشورهای خاص و جرم خیز میتومه شبیه وضع ما باشه.
فقط کافیه که نگاهی به اطراف خودمون بندازیم تا ببینیم برای خودمون و اطرافیانمون چند نمونه اتفاق پلیسی افتاده. مثلا من موارد خودم رو اینجا لیست میکنم:
- حمله به عموی من توسط شش نفر سوار بر سه موتورسیکلت. این افراد با ضرب و شتم قصد گرفتن کیف دستی عمو رو داشتن که ایشون مقاومت کرده و با کمک مغازه دارها از دست اون افراد خلاص شده. در حالی که سخت ترین کتک عمرش رو خورده بود. البته چون مهر نظام پزشکیش و یه سری اسناد باارزشش توی کیف بوده، تلاش کرده که بهشون نده و به نظر من خیلی شانس آورده که ماجرا به همین جا ختم شده.
- حمله به دایی و پسر دایی من برای زورگیری و گرفتن پول و گوشی موبایل. این بار هم مقاومت پسردایی باعث درگیری و خوردن ۷ ضربه چاقو به ناحیه سرش شده. جالبه که چون گرم دعوا بوده اصلا متوجه ماجرا نشده و بعد از فرار اون موتورسوارها دیده سر و روش غرق خون شده.
- قاپیدن کیف پدرم در خیابان طالقانی که خوشبختانه دزد باشرفی بود و بعد از برداشتن یک میلیون تومن موجودی، کیف رو با مدارک داخلش جایی گذاشت و ناشناس زنگ زد و رفتیم برداشتیم.
- قاپیدن موبایل زن عموی من توسط موتورسوارها.
- قاپیدن کیف خواهر من که اون موقع دانشجو بود و توش فقط دفتر و کتاب داشت. ولی از همون موقع تا حالا دستش از ناحیه مچ آسیب دیده و درست هم نمیشه.
- و این آخری که خودم هفته پیش دیدم، موتورسواری که اطراف خیابون کریمخان زیپ شلوار رو پایین داده بود، عضو شریفش رو در دست گرفته بود و جلو خانم ها می پیچید و میخواست به زور سوارشون کنه!!! ببخشید تا کار به جاهای باریک تر نکشیده من این لیست رو تموم کنم
خلاصه جونم براتون بگه اوضاع دیوانه کنندس. همه این موارد توی همین سه چهار سال اخیر در اطراف خود من اتفاق افتاده. هر چند نمیشه این اتفاقات رو بدون مطالعه به کل جامعه تسری داد، اما با توجه به حجم بالای اخبار مشابه در رسانه ها و شنیده ها، به نظر هم نمیرسه که همه این موارد حاصل اتفاق و بدشانسی باشه. بلکه ظاهرا با همین شدت و حدت جرم و جنایت داره توی کشور ما ریشه میدوونه و زیاد میشه.
در ماجرای اخیر یکی از روستاهای کاشمر، شنیدیم که نزدیک ۵۰ نفر به یک زن دزدیده شده تجاوز کرده اند و در حالی که این زن اون افراد رو به مقدسات قسم میداده، اونها مقدسات رو به باد فحش میگرفتن و به کارشون ادامه میدادن. این اتفاق شاید در تهران قابل هضم باشه، اما در شهر مذهبی و سنتی کاشمر، اون هم در روستایی که طبق سرشماری سال ۸۵ کمتر از ۵ هزار سکنه داره، خیلی جای بحث داره. یا مثلا اتفاقی که در یکی از باغ های اطراف خمینی شهر افتاد و همه کم و بیش در موردش میدونیم.
واقعیت اینه که بر اساس شواهد و قرائن، بنیاد اخلاق در کشور ما سخت سست شده و حتی میشه گفت کاملا ویران شده و فروریخته. اخلاقیاتی که پیش از این بر محور دین شکل گرفته بود و الان به نظر میرسه با نقش باختن روزافزون دین در فرهنگ و زندگی روزمره مردم ما داره روز به روز کم فروغ تر از قبل میشه.
خوب ما اولین کشوری نیستیم که داریم از عصر دین مداری فاصله میگیریم و در بطن جامعه شاهد سکولار شدن شدید رفتارها و اذهان مردم هستیم. قبل از ما اکثر جاهای دنیا این دوران گذار رو طی کردن. منتها در کشورهای غربی این گذار رو میشه به «کنار گذاشتن اخلاق دین مدار و روی آوردن به اخلاق عقل محور» تعبیر کرد. امری که در ایران اتفاق نیفتاده. منظورم اینه که قسمت اولش رو شاهد هستیم و اخلاق دین محور دیگه کار نمیکنه و نمیتونه اثر بازدارندگی داشته باشه، اما در مقابل چارچوب جدیدی از اخلاق عقل محور هم جایگزین اون نشده. در واقع جامعه امروز ما در وضعیت بی اخلاقی (نسبی و نه مطلق) قرار گرفته. همون طور که در مسائل کوچکتر مثل دروغ گفتن، اهمیت ندادن به حلال و حرام در منشاء درآمد و … میبینیم که همه گیر شده. یعنی بنیان اخلاق دین محور کنار گذاشته شده و اخلاقیات جدیدی هم عرضه نشده.
ناگفته پیداست که این کنار گذاشتن مناسبات رفتار دینی محدود به قشر خاصی نیست و حتا اقشاری که در ظاهر کاملن رفتار دینی بروز میدن و در جامعه اصطلاحن به عنوان مذهبی، حزب اللهی و مانند اینها شناخته میشن، در لایه زیرین خود رفتار کاملا غیر منطبق با اخلاق دینی بروز میدن. مثلا توجه کنیم به رفتار همین قشر هنگام تجاوز جنسی به زندانیان، دروغ گویی، فعالیتهای اقتصادی مشکوک و بسیاری مثال های دیگه.
برای من که به ایران علاقمندم ولی روز به روز شاهد اضمحلال بیشتر پایه های هویتی و تمدنی اون هستم، دیدن و دونستن این مطالب واقعن دشواره. متاسفانه در جایگاهی هم نیستم که کار خاصی از دستم بر بیاد و اصلا فکر هم نمیکنم که گوش شنوایی بابت این حرفها وجود داشته باشه. شاید مهاجرت تنها پناهگاهی باشه که فردی مثل من بتونه بهش رجوع کنه. اون هم با این طرز کار کردن لاک پشتی آفیسرهای سفارت کانادا دمشق دیگه واویلاست
۲۵ خرداد
حالا که ظاهرا دولت کانادا تصمیم نداره پرونده مهاجرتی ما رو بررسی کنه، یواش یواش مجبور شدیم به فکر مهد کودک برای هانا باشیم. الان هانا دو سال و پنج ماه سن داره و ما فکر می کنیم که تا سه سالگی هم بهتر بود مهد نذاریمش. اما خوب دیگه دو سال مادرم زحمت نگهداریش رو کشیده و خسته شده. ما هم که هر دو شاغل هستیم. دیگه به نظرم چاره ای نداریم جز اینکه از همین الان یه مهد خوب براش پیدا کنیم.
توی یه ماه اخیر خیلی دنبال مهد گشتیم. دنبال یه مهد مناسب می گشتیم که به محل کار مریم نزدیک باشه و بتونه هر روز بچه رو با خودش ببره. پیدا کردن مهد خوب توی تهران هم که اصلا کار ساده ای نیست. اول رفتم توی اینترنت جستجو کردم و لیست اسامی ۷۰۰ مهد استان تهران رو پیدا کردم. بعد بر اساس منطقه ای که می خواستم، بقیه اسامی رو حذف کردم و در نهایت ۳۰ تا مهد باقی موند.
با همه این مهدها تماس گرفتیم و سوالاتمون رو درباره کم و کیف برنامه هاشون پرسیدیم. بعد نزدیک ۱۰ تاشون رو که ظاهرا بهتر به نظر می رسیدن رفتیم از نزدیک دیدیم. برای این کار حسابی وقت گذاشتیم. برامون خیلی مهم بود که دخترمون کجا و تحت نظر چه افرادی قراره بزرگ بشه. متاسفانه هر چی بیشتر می گشتیم، کمتر پیدا می کردیم. تعجب می کردم از والدینی که بچه هاشون رو توی این جاها می ذاشتن. با کمی دقت می شد ایرادهای اساسی از کارشون گرفت. محله ای که توش می گشتیم اصلا محله سطح پایینی نبود، اما نمی دونم چرا اوضاع اینطوری بود. حداقل اینه که سطح توقع من و مریم خیلی بالاتر از اینها بود. چیزهایی که بیشتر توی ذوق می زد این موارد بود:
- محیط مهد برای این کار طراحی و ساخته نشده بود. همشون خونه های معمولی بودن که برای این کار استفاده شده بودن.
- آموزش ها محدود بود و به نظر می رسید بیشتر هدف نگهداشتن بچه برای سرکار رفتن والدین باشه تا آموزش و آماده کردن بچه ها.
- آموزش های مذهبی توی تمام این مهدها مورد توجه بود که ما اصلا نمی پسندیدیم.
- نظافت در بعضی از مهدها مطلوب نبود.
بعد از اینکه دیگه داشتیم ناامید می شدیم و به فکر کاهش سطح توقعمون افتاده بودیم، بالاخره یه دوست، مهد خوبی بهمون معرفی کرد. کمی دورتره، اما مزیت های زیادی داره. مهم ترین مزیت های این مهد رو می تونم در چند مورد زیر خلاصه کنم:
- سیستم دوربین مدار بسته که به پدر و مادر اجازه می ده با داشتن اکانت مخصوص هر وقت دلشون می خواد تصاویر اتاق های مهد رو از طریق اینترنت ببینن. کیفیت تصاویر هم طوریه که با زوم تصاویر میشه بچه ها رو به خوبی تشخیص داد. بنابراین مربی ها هم می دونن که هر لحظه ممکنه توسط والدین بدون اطلاع قبلی دیده بشن.
- آموزش زبان انگلیسی به روش آموزش غیر مستقیم با معلم مجرب ۲ ساعت در روز.
- آموزش زبان فرانسه، دو جلسه در هفته در حد آشنایی با مکالکات اولیه و روزمره، تاکید بر مکالمه و شنیدن.
- آموزش نت خوانی و ارف با مربی موسیقی.
- موسیقی تفننی و سرودخوانی زیر نظر مربی جداگانه.
- سرو سه وعده غذایی (صبحانه، نهار و میان وعده) با دو منوی مختلف که در ابتدای هر هفته توسط والدین از طریق سایت مهد انتخاب میشه.
- دریافت گزارش مکتوب روزانه از وضعیت بچه توسط مربی هر شب در کیف فرزندمان.
- برنامه های فوق برنامه از قبیل آموزش شنا و اردوهای تفریحی.
- عدم وجود هرنوع آموزش مذهبی در برنامه بچه ها.
- عدم وجود برنامه خواب اجباری.
- وجود سالن غذاخوری و محیط خواب جدا از کلاس.
- دستشویی ایرانی و فرنگی تمیز.
- محیط بسیار شاد و دوست داشتنی با حیاط تقریبا بزرگ و سرسبز با امکانات بازی (تاب، سرسر، الاکلنگ).
- وجود دو مربی، هر دو دارای مدرک رسمی مربی گری به طور هم زمان در کلاس.
- ویزیت ماهانه توسط پزشک، دندانپزشک و روان پزشک و گزارش وضعیت به والدین.
البته در کنار همه این مزایا یک عیب اساسی هم داره که هزینش حدودا دو برابر سایر مهدهاست که البته اون هم وظیفه ماست که با کمال میل پرداخت می کنیم.
یاد روزهایی افتادم که تازه از وجود هانا در شکم مادرش باخبر شده بودیم. روزهای شادی بود و ما همش منتظر اخبار جدید درباره هانا بودیم. یکی از اولین کارهایی که اون موقع انجام دادیم این بود که گشتیم و موسسه مادران امروز رو پیدا کردیم. از معدود جاهایی توی تهران که برای پدرها و مادرها دوره های آموزشی برگزار می کنن. دوره های بسیار متنوع زیر نظر استادان برجسته روان شناسی و مولفان کتاب های رفتار با کودک.
خوشبختانه از همون ابتدا ما نقش خودمون رو به عنوان پدر و مادر خیلی جدی گرفتیم. تصمیم گرفتیم طوری رفتار کنیم که بعدها پشیمون نشیم که چرا به اندازه کافی براش اهمیت قائل نشدیم.
الان هم تو ماجرای پیدا کردن مهد ساعت ها وقت گذاشتیم و زحمت کشیدیم، اما حالا خیالمون راحته که به حدی که می تونستیم تلاش کردیم و از زیر بار مسئولیت والد بودن شونه خالی نکردیم. امیدوارم اگه یه روز در آینده هانا اینها رو بخونه، از کارهای ما راضی باشه.
۹ خرداد
خوب دوستان، من که نامه اعتراض خودم رو برای وزیر مهاجرت فرستادم و رونوشتش هم برای سفارت کانادا در دمشق. همونطور که میشد پیش بینی کرد، جواب اتوماتیک اولیه خیلی سریع اومد. در این نامه خیلی صریح اذعان شده که اگر موضوع نامه درخواست تسریع در رسیدگی به پرونده مهاجرت باشه، بی پاسخ خواهد ماند و تنها به ویزا آفیس مربوطه ارجاع میشه.
This is an automatic acknowledgement of your e-mail addressed to the Minister of Citizenship, Immigration and Multiculturalism.
If this is a request for case information, the responsibility placed on us by the Privacy Act to protect all personal information precludes us from responding using e-mail unless we are able to verify that you are entitled/authorized to receive the case specific information. In this respect, if you are the applicant and you provide us with your full name, date of birth, and a file number or Citizenship and Immigration Canada (CIC) client ID, or you are a person to whom we are authorized to release information (written consent on the citizenship or immigration file) and are able to provide the applicant’s full name, DOB and the file number or CIC client ID, you will receive a reply by e-mail within 10 – 30 working days. If you are not the applicant or you are not authorized to receive the information, you will not receive a further reply to your e-mail. Please note that we will not respond to e-mails concerning the following:
* Assessment of points/qualifications.
* Calculation of time for citizenship eligibility, visit www.cic.gc.ca/english/e-services/index.asp<http://www.cic.gc.ca/english/e-services/index.asp> .
* Refusal of an application by immigration or visa officials.
* Complaints about the Call Centre (will be sent to CIC officials for necessary action/information).
* Processing of Permanent Resident Cards (will be sent to the Permanent Resident Card Processing Centre for necessary action/information).
* Processing of Citizenship applications (will be sent to the Case Processing Centre in Sydney).
* Requests to expedite processing of cases (will be sent to the processing office).
* Travel documents/requirements for travel to other countries.
* Complaints about U.S. Immigration.
* Issuance of Canadian passports (please consult www.passportcanada.gc.ca<http://www.passportcanada.gc.ca> ).
* Canadian citizens outside Canada seeking assistance (please consult www.dfait-maeci.gc.ca<http://www.dfait-maeci.gc.ca> ).
* Opinions about recent announcements/news releases/cases.
* Information about visiting, living, working or studying in Canada (please consult www.cic.gc.ca<http://www.cic.gc.ca/>).
* Information about services in Canada (www.goingtocanada.gc.ca/index.aspx
<http://www.goingtocanada.gc.ca/index.aspx>)
* Requests to confirm the legitimacy of a lawyer, consultant or organization.
* Requests for employment with the federal government (please consult http://jobs-emplois.gc.ca).
* Complaints about consultants (Please visit www.csic-scci.ca<http://www.csic-scci.ca> )
Please note that e-mail is not a secure channel of communication. CIC is not liable for the unauthorized disclosure of personal information to or the misuse of that information by a third party where we took reasonable means to verify the identity of the party.
For more information about CIC, please visit one of the following sites.
* General information – visit www.cic.gc.ca<http://www.cic.gc.ca/>
* For the Call Centre, please visit www.cic.gc.ca/english/contacts/call.asp<http://www.cic.gc.ca/english/contacts/call.asp> .
* For a list of visa offices, please visit http://www.cic.gc.ca/english/information/offices/missions.asp.
* Application forms – visit http://www.cic.gc.ca/english/information/applications/index.asp .
* Permanent Resident Card – visit http://www.cic.gc.ca/english/information/pr-card/index.asp.
* Sponsor your family – visit http://www.cic.gc.ca/english/immigrate/sponsor/index.asp.
* Immigrating to Canada – visit http://www.cic.gc.ca/english/immigrate/index.asp.
* Refugees – visit http://www.cic.gc.ca/english/refugees/index.asp .
* Citizenship – visit http://www.cic.gc.ca/english/citizenship/index.asp.
* Announcements/News Releases – visit http://www.cic.gc.ca/english/department/media/index.asp.
For on-line services provided by CIC such as a change of address or to check your application status, visit www.cic.gc.ca/english/e-services/index.asp<http://www.cic.gc.ca/english/e-services/index.asp>.
این یکی پاسخ هم از طرف ویزا آفیس سوریه اومده:
Consult our website, www.syria.gc.ca, which answers many frequently asked
questions. We will respond only to specific case related questions that
are not addressed on the website it may take few weeks before you receive
an answer ; do not send repeated E-mails . We do not acknowledge the
receipt of documents.
میبینین؟ خیلی مختصر و مفید. امیدوارم به همینجا ختم نشه و حداقل پیگیری بکنن.
۹ خرداد
دوستان فکر می کنم همتون در جریان اعتراض امروز هستین. ولی با این حال وظیفه خودم دونستم برای حمایت از دوستان عزیزی که این حرکت رو راه انداختن، من هم اینجا اطلاع رسانی کنم. همه می دونن که من همیشه توی این موارد دست به عصا هستم و زیاد اهل اعتراض نیستم. با این حال این سفارت سوریه هم دیگه شورش رو درآورده و هممون رو مسخره کرده. برای ما کتبی نوشته ۱۲ ماه و ما تمام زندگیمون رو با این عدد ۱۲ تنظیم کردیم، اون وقت در بسیاری موارد بیش از ۲۵ ماهه مردم رو معطل نگه داشته. این نه تنها برای ما خوب نیست، بلکه از یک دولتی که مدعی جهان اول بودن و رفتار با استانداردهای جهانیه خیلی بعیده.
به هر حال نرگس خانم عزیز از وبلاگ مسافر ونکور زحمت کشیدن و نامه ای رو آماده کردن. من متن نامه رو خوندم و به نظرم خیلی خوب تنظیم شده. قرار شده همه ما در اقدامی هماهنگ بین ساعت ۱۷ تا ۱۹ امروز دوشنبه، ۹ خرداد ۹۰ این نامه رو در قالب یک ایمیل به وزیر مهاجرت بفرستیم. هر کسی با فایل نامبر خودش به طور مجزا. امیدوارم از این طریق صدای ما به گوش مسئولان مربوط در کانادا برسه. متن نامه رو می تونین از اینجا بردارین. فقط یادتون نره که فایل نامبر و مشخصات خودتون رو جایگزین کنین.
۸ خرداد
خوب مثل اینکه فعلا این شانس رو نداشتین که از دست من خلاص بشین
من دوباره برگشتم. در این مدتی که اینجا نبودم، خیلی برای شما دوستان عزیز وبلاگی دلم تنگ می شد. همون طور که گفتم رفتنم به دلیل یک مساله شخصی بود که خوشبختانه دیگه رفع شده و می تونم در خدمتتون باشم. در این مدت اتفاقات مهمی هم افتاد. من فراغتی پیدا کردم تا درباره خودم و وبلاگم کمی بیشتر فکر کنم. این بار سعی می کنم به موضوعات جالب تر و عمومی تری بپردازم. خلاصه این وبلاگ نیاز به کمی خانه تکانی داشت.
در این فاصله با تلاش چند نفر از دوستان عزیز وبلاگ نویس توی فیس بوک هم گروهی به نام «دوستان مهاجر کانادا» راه افتاده که فکر می کنم محل مناسبی برای کسب اطلاع از وضع همدیگه باشه.
امیدوارم در دوره جدید فعالیت این وبلاگ بتونم عملکرد بهتری از قبل داشته باشم. یه وقت دیدین به یمن بازگشت مجدد این وبلاگ، روزهای پرکار هم به سفارت کانادا در دمشق برگرده. دنیا رو چه دیدین؟
۲۵ فروردین
اصلا فکر نمی کردم و دوست نداشتم اینجوری تموم بشه، اما به دلایل کاملا شخصی ناگزیرم که این خونه رو ترک کنم. این وبلاگ فقط برای چند روز دیگه برقراره. توی این چند روز مطلب جدیدی نمی نویسم. فقط اگه فرصت بشه جواب کامنت هاتون رو می ذارم.
امیدورام از دستم ناراحت نشین، اما نمی تونم دلایلش رو براتون توضیح بدم. خیالتون راحت که هیچ اتفاق بدی برای من و مریم و هانا نیفتاده. مدیکالمون هم نیومده. حدس های دیگه هم نزنید لطفا
اگه یه روزی بالاخره این آفیسرها لطف کنن و ویزای ما بیاد، بعد از رسیدن به کانادا شاید بتونم یه راهی پیدا کنم؛ مثلا از یکی از دوستان وبلگ نویس خواهش کنم که دلایل رفتنم رو براتون بنویسه. یا اینکه یه وبلاگ جدید راه بندازم و بعد از معرفی خودم، براتون یه سری مسائل رو باز کنم. به هر حال الان چیزی بیشتر از این نمی تونم بنویسم.
یه سری نکات پراکنده همین طوری به ذهنم می زنه که چون همه شما عزیزان رو خیلی دوست دارم، لازم می دونم براتون بنویسم. ببخشید که این مطالب پیوستگی و انسجام لازم رو ندارن:
- توی این مدت حدود یک سال و نیم از طریق این وبلاگ و وبلاگ قبلیم توی بلاگفا، با دوستان عزیزی آشنا شدم که آشنایی با تک تکشون رو برای خودم مایه افتخار می دونم. خیلی دوست داشتم اینجا ازشون نام ببرم، اما می دونم یه عده که اسمشون از قلم میفته، از دستم ناراحت می شن. اینه که از خیرش می گذرم. اونهایی که باید بدونن، خودشون می دونن که پیش من چه جایگاهی دارن.
- یه بار توی وبلاگ قبلیم یه مطلبی تحت عنوان اعتراف نوشتم و به یه سری از اشتباهات زندگیم اشاره کردم. من همیشه سعی می کنم که به اشتباهاتم اعتراف کنم و دیگه تکرارشون نکنم. توی زندگیم سعی می کنم هر وقت به گذشته خودم نگاه می کنم، ببینم که از اون موقع درستکارتر و با شخصیت تر و در یک کلام آدم تر شدم. این روش منه.
منتها بعضی از عزیزان که شاید خودشون هیچ وقت اشتباه بزرگی نکرده باشن، از همون موقع نگاهشون رو به من تغییر دادن. حتی بعضی هاشون دیگه به وبلاگم سر نزدن! بعدها هم شنیدم که راجع بهم حرف هایی زدن. خوب چه می شه کرد. شاید یه روز اونها هم متوجه بشن که می تونستن برخورد بهتری داشته باشن. من این حرف ها رو نشنیده گرفتم و مثل همیشه سعی کردم آدم ها رو به صرف آدم بودنشون دوست داشته باشم. حتی اگه با من خوب نباشن.
- بعضی موقع ها چیزهایی توی این وبلاگ نوشتم که مایه دلخوری بعضی از دوستان شد. البته توهین به کسی نکردم. اما به هر حال همینجا از همه عذرخواهی می کنم. امیدوارم بذارین به حساب هیجانات لحظه ای و ناراحتی های روزمره که توی این مملکت اصلا چیز عجیبی نیست.
- در پایان آرزو می کنم پرونده همتون زودتر به نتیجه برسه / جیبهاتون پر از ترول چک باشه و اضافیش رو بذارین توی حساب بانکیتون / خودتون، خانواده و به خصوص بچه های عزیزتون همیشه شاد و سالم باشین / بهمن، مریم و هانا رو از یاد نبرین / آبی باشین و همیشه آبی فکر کنین و بدونین و آگاه باشین که چه من توی این وبلاگ بنویسم و چه ننویسم، آبی همیشه سرور قرمز بوده، هست و خواهد بود
راستی وبلاگ قبلیم هم حذف می کنم. ارادتمند تک تکتون هستم و هرگز شما رو از یاد نمی برم. بدونین که همیشه خواننده وبلاگ هاتون هستم، اما دیگه با نام و نشون خودم براتون کامنت نمی ذارم. / پایدار باشید
۸ فروردین
دیروز بالاخره رفتیم سینما. می گم بالاخره، به خاطر این که از بعد از دنیا اومدن هانا اولین باری بود که تونستیم با مریم بریم سینما. هانا رو گذاشتیم پیش خواهرم و رفتیم «جدایی نادر از سیمین» رو دیدیم. اولش می خواستیم بریم سینما آزادی. اما سئانس هاش به وقت ما نمی خورد. یه گشتی که توی اینترنت زدم متوجه شدم اریکه ایرانیان هم فیلم رو نمایش می ده. خوب هم زمان سئانسش برامون خوب بود و هم ۵ دقیقه تا خونمون بیشتر فاصله نداره. این بود که رفتیم اونجا. سالنش خوب و زیبا بود و صدای دالبیش هم با کیفیت خوبی که داشت به بهتر دیده شدن فیلم کمک می کرد. فضای سینما هم یکدست و خانوادگی بود.
«جدایی نادر از سیمین» یکی از اون شاهکارهای سینمای ایران بود که هر چند سال یک بار می شه یکیشون رو دید. داستان فیلم از پیچیدگی چندانی برخوردار نیست و روایت یک داستان خیلی معمولیه. اما چیزی که این فیلم رو برجسته می کنه، توانایی کارگردان و بازیگران در نمایش هنرمندانه روابط انسانی بین شخصیت های فیلمه. شخصیت هایی که به طبقات اجتماعی مختلفی تعلق دارن و بک گراند فکری کاملا متفاوتی دارن. نادر (پیمان معادی) و سیمین (لیلا حاتمی) و دخترشون ترمه، یک خانواده از طبقه متوسط هستن که به خاطر اصرار سیمین به مهاجرت، دچار اختلافاتی شدن. این خانواده نماینده ای از خانواده های جوان و تحصیل کرده ایران امروز هستن که زندگی کم و بیش مدرنی دارن. در مقابل راضیه (ساره بیات) و همسرش حجت (شهاب حسینی) که نقش مستخدم خونه اونا رو ایفا می کنن، نماینده خانواده ای از طبقه ضعیف جامعه هستن. راضیه زنی است با اعتقادات مذهبی سفت و سخت، اما در مقابل خواست شوهر بدهکارش تسلیم می شه و از نادر شکایت می کنه. فیلم تصویری بسیار زیبا از گسیختگی و آشفتگی روانی و فرهنگی مردم ایران امروز به دست می ده. در بخش های مختلف داستان، یکی بعد از دیگری دست بازیگران فیلم رو می شه که هر کدوم به نوعی برای رسیدن به هدفشون و یا تبرئه خودشون حاضر به دروغ گویی و لطمه زدن به افراد بی گناه دیگه هستن. حتی سیمین که ظاهرا پاک ترین شخصیت داستان به نظر می رسه، در پایان برای حل و فصل ماجرا، حقیقت رو از نادر پنهان می کنه و همسرش رو تا آستانه پرداخت دیه ای که به ناحق می خواستن ازش بگیرن پیش می بره.
فیلم پایان خوبی هم داره. از اون پایان هایی که آدم رو توی فکر نگه می داره. شروع فیلم از دادگاه خانواده شروع می شه و بیننده متوجه می شه که سیمین درخواست طلاق از نادر رو کرده. این وسط دخترشون ترمه تصمیم می گیره که پیش پدرش بمونه. ترمه با شناختی که از سیمین داره، می دونه که اگه با نادر بمونه، مادرش از طلاق منصرف می شه. در پایان، فیلم باز هم در دادگاه خانواده به اتمام می رسه. جایی که بیننده در انتظار می مونه که ترمه مشخص کنه می خواد با کدوم یک از والدینش بمونه. سوالی که کارگردان هرگز بهش پاسخ نمی ده و بیننده رو با همین سوال روونه خونه می کنه.
«جدایی نادر از سیمین» یکی از اون فیلم هایی بود که بعد از خروج از سینما تازه شروع می شه و روزهای متمادی ذهن آدم رو به خودش معطوف می کنه و توی فکر آدم داستان ادامه پیدا می کنه. دیشب موقع خواب به مریم گفتم که دارم به دروغی که نادر به دخترش گفته بود فکر می کنم. جالب بود که هم زمان او هم داشت به موضوع فیلم فکر می کرد.
به نظرم اصغر فرهادی با این کار برجسته و دریافت خرس نقره ای جشنواره برلین یا همون برلیناله نام خودش رو ماندگار کرد. می گن فیلم جدایی نادر از سیمین قراره که در بسیاری از کشورهای دنیا به نمایش در بیاد. خلاصه اینکه اگه تا حالا نتونستید فیلم رو ببینید، حتما اقدام کنین. پشیمون نمی شین. من به این راحتی از یه فیلم ایرانی خوشم نمیاد. معدود فیلم های ایرانی که توی چند سال اخیر چشمم رو گرفت، «سگ کشی» بهرام بیضایی، «بچه های آسمان» و «آواز گنجشک ها» از مجید مجیدی و «درباره الی» اصغر فرهادی بودن.
امیدوارم فیلم رو ببینین و لذت ببرید. راستی سال نو مبارک باشه
۱۲ اسفند
دیروز به عادت همه چهارشنبه ها، در کمال ناامیدی رفتم یه سری به وضعیت پرونده خودم توی سایت اداره مهاجرت بزنم. وقتی وضعیتم رو دیدم، اولش فکر کردم دارم اشتباه می بینم. گفتم شاید خواب باشم. اما نه …
خودش بود. ما هم بالاخره In process شدیم. این هم مهر پایانی بر انتظار ۱۶ ماهه ما در این مرحله و البته شروعی بر یک انتظار طولانی دیگه برای رسیدن مدیکال.
ما مزد صبرمون رو گرفتیم. توی این ۱۶ ماه خودمون رو اذیت نکردیم. به در و دیوار بد و بیراه نگفتیم. تلاش های بیهوده هم نکردیم. همه چیز رو به مرور زمان موکول کردیم. توی این مدت به جای حرص خوردن، سعی کردیم خودمون رو برای زندگی در اونجا آماده تر کنیم. من که ختی یک کلمه هم فرانسه نمی دونستم، حالا ترم ۷ هستم و می تونم مکالمات اولیه رو انجام بدم.
کمی پس انداز کردیم و حالا می تونیم اگه لازم شد مثلا یک سال اول رو بدون کار بگذرونیم، نگران مخارجمون نباشیم. هم من و هم مریم روی زبان انگلیسیمون هم کار کردیم و کمی بهتر شدیم. ما توی این یه سال سعی کردیم بیشتر از قبل با فرهنگ کانادا آشنا بشیم و به طور واقعی تر به زندگی در یه محیط جدید فکر کنیم.
اوضاع شرکت رو هم حسابی سر و سامون دادم. یه جوری پایه ها رو محکم کردم که با نبود خودم هم بتونه ادامه بده. پیش بینی بدترین وضعیت های ممکن رو هم کردم و خالا خیالم از قبل خیلی راحت تره.
من سعی کردم با برنامه ریزی خوب، تهدید تاخیر پرونده رو به یک فرصت تبدیل کنم و همین طور هم شد. الان امیدوارم تا رفتنمون کمی هم بیشتر فرصت پیدا کنیم تا کارهای عقب افتاده رو به سرانجام برسونیم.
برای اون دسته از عزیزانی که هنوز توی مراحل قبلی هستن، یه بار دیگه زمان بندی پروندمون رو می نویسم که بتونن مقایسه کنن. هر چند مقایسه در امور اداره مهاجرت زیاد جواب نمی ده و این بارها ثابت شده که تقدم و تاخر ارسال مدارک هیچ ربطی به نوبت رسیدگی و پذیرششون نداره.
و اما وضعیت پرونده ما (فدرال):
رسیدن فرم های اولیه به سیدنی کانادا ————— ۲۲ ژوئیه ۲۰۰۹
پاسخ سیدنی ————————————————- ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۹
رسیدن مدارک به دمشق ———————————- ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹
دریافت فایل نامبر ——————————————— ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹
این پراسس —————————————————- ۲ مارس ۲۰۱۱
برای همه شما عزیزان آرزو می کنم که هر چه زودتر پرونده شما هم به سرانجام مطلوب برسه. شاد و سالم و موفق باشید.
پی نوشت: دیروز متن مشابهی نوشته بودم که متاسفانه به خاطر انتقال سرور فری بلاگ از دست رفت و مجبور شدم امروز دوباره بنویسم.
۵ اسفند
لازمه اینجا یادآور بشم که، دوستان گلم، کپی رایت همون کپی پیست نیست. لطفا در معنی عبارات بیشتر دقت بفرمایید.